دکتر علی شریعتی
     

   

 

تفکر غيردموکراتيک شريعتي عامل ناکامي اصلاحات /احسان نراقی

نسخه مخصوص چاپ

تفکر غيردموکراتيک شريعتي عامل ناکامي اصلاحات /احسان نراقی

 

آنچه در پی خواهد آمد متن گفتگوی احسان نراقی در باره شریعتی است که در روزنامه اعتماد ملی و در بیست و نهم خرداد 1385 منتشر شده است


درگفت‌وگو با احسان نراقي درباره اصلاحات مطرح شد
تفکر انقلابي"غيردموکراتيک"شريعتي عامل ناکامي اصلاحات
--------------------------------------------------------------------------------
فرشاد قربانپور
گفت‌وگوي زير حاوي انتقادهايي است كه به‌نظر نراقي بيشتر بر پيروان شريعتي وارد است تا خود شريعتي. اين گفت‌و گو بخشي از كتاب در دست انتشار احسان نراقي است.

جدي‌ترين نقدي كه شما نه به دكتر علي شريعتي، بلكه به جريان شريعتي وارد مي‌كنيد، چيست؟
در مورد هر كسي بايد در ظرف زمان خودش قضاوت كرد و در مورد دكتر علي شريعتي هم من انتقادي چندان جدي به او ندارم. انتقادهاي من بيشتر به پيروان شريعتي است، نه به شخص شريعتي.انتقاد من اين است كه به شريعتي بيرون از زمان خودش مي‌نگرند و اين سبب آسيب مي‌شود. اگر شريعتي را در زمان خودش قضاوت كنيم، آنچنان ايرادي به او وارد نيست، چون او جوان پرشور و پرحرارتي بود كه از بي‌عدالتي و استبداد رژيم گذشته شديدا ناراضي بود و از اينكه مي‌ديد مليون و نهضت آزادي كه با آ‌نها همكاري مي‌كرد، كارشان پيشرفت چنداني ندارد، از طرف ديگر دغلكاري حزب توده كه جز دستور شوروي كار ديگري نمي‌كردند، حوصله‌اش سر رفت. مي‌‌ديد اين استبداد تمامي ندارد و بايد يك عمل اساسي انجام داد، لذا به دين متوسل شد و دين را به يك عامل سياسي موثر و قوي تبديل كرد كه در ايجاد انقلاب نقش مهمي داشت.
من به هواداران متعصب او يعني شريعتيست‌ها ايراد دارم و نه به شريعتي. شريعتي نويسنده بود و هر نويسنده‌اي جهات مثبت و منفي دارد. اگر پيغمبرش بكنيم، كار خراب مي‌شود.
اما اگر واقع‌بينانه نگاه كنيم، جهات مثبت او اين مي‌شود كه دين را از صندوقخانه اوهام و خرافات بيرون آورد و آن را زنده كرد، حالت خشك و ارتجاعي دين را گرفت، جوان‌ها را به دين علاقه‌مند كرد، به زن‌ها جرات عرض وجود و شخصيت داد، حوزه‌هاي علميه را از ركود خارج كرد و جنب و جوشي در ميان طلاب به‌وجود آورد و در نتيجه تاثير مثبتي در تحرك جامعه گذاشت. بنابراين جهات مثبت او به هيچ وجه قابل انكار نيست. ضمنا افكار شريعتي براي تخريب آن رژيم اسلحه موثري بود. مطلب اين است كه افكار او را اگر بخواهيم از آن رژيم به اين رژيم منتقل كنيم، اشكال دارد و جنبه سازندگي‌اش را از دست مي‌دهد.
چرا جنبه سازندگي‌اش را از دست مي‌دهد؟
اول اينكه شريعتي قبل از همه چيز يك خطيب بود. او برحسب شنوندگانش سخن مي‌گفت و بيان شيوايي داشت. قصد دائمي او به حركت درآوردن و بسيج جوان‌ها براي ايجاد يك انقلاب پرشور بود. او وقتي حرف مي‌زد، از همه جا سخن مي‌گفت. مثلا از صدر اسلام، از ياران پيامبر، از ائمه و شهادت حسين ابن علي(ع) و حتي از ماركسيسم گزينه‌هايي كه به كارش مي‌خورد كه بيشتر مربوط به تنازع طبقاتي بود نيز بهره مي‌گرفت. او حتي از زندگي و تاريخ فرانسوي‌ها از مبارزات فلسطيني‌ها و الجزايري‌ها نيز سخن به ميان مي‌آورد و خلاصه آنكه شريعتي از هيچ بحثي كه پيام انقلاب داشت، صرف‌نظر نمي‌كرد و تمام كوشش‌اش را براي ايجاد همانا يك انقلاب پرهيجان معطوف مي‌كرد. البته بايد خاطرنشان كرد كه حرف‌ها و هدف شريعتي مناسب و فراخور موقعيت زماني و مكاني مردم قبل از انقلاب است. در نتيجه مي‌توان گفت در غير اين صورت با افكار شريعتي بايد همچنان در انقلاب به‌سر برد. در حالي كه تكرار آن حرف‌ها، امروز راه به جايي ندارد، زيرا شريعتي تئوري منظم و منسجمي براي افكار خودش تهيه نكرده، در واقع او يك تئوريسين انقلابي به‌زعم خودش بود، برنامه‌اي هم براي تحكيم همان انقلاب نداشت و طرح سازمان جامعه جديدي را براي بعد از انقلاب هم ارائه نداده است.
شريعتي قبل از اينكه نظريه‌پردازي مبتني بر يك فلسفه‌اي باشد، او يك سخنور بسيار خوش بياني بود. او كمتر به نوشته يا مطلب تنظيم‌‌شده‌اي از پيش رجوع مي‌كرد و قادر بود ساعت‌ها سخن بگويد و مستمعانش را مجذوب كند، لذا از هر دري سخن مي‌گفت.
جناب آقاي دكتر منظور شما از اينكه شريعتي بين حزب توده و نهضت آزادي گير كرده بود، اين است كه او سعي كرد نگاهي بر هر دو داشته باشد و بين اين دو راه ميانه‌اي را انتخاب كند؟
بله، چون در آن زمان افكار چريكي و ماركسيستي در دنيا رواج داشت و هنوز شوروي با تمام قدرت و اعتبار حضور جهاني داشت. افكار ماركسيستي در جامعه فائق بود و شريعتي هم سعي مي‌كرد از قافله انقلابيون عقب نماند، در حالي كه ادعاي مخالفت با ماركسيسم را هم داشت، اما قسمت‌هايي از ماركس و به‌طور مثال مبارزه طبقاتي او را مرتبا به كار مي‌برد. يعني تا زماني كه با آن رژيم مبارزه مي‌كرد، نمي‌توان بر اين افكار ايراد چنداني وارد كرد، اما وقتي جا معه‌اي از انقلاب عبور كرد، آن وقت ديگر از افكار شريعتي چيزي باقي نمي‌ماند كه به درد اين جامعه پس از انقلاب بخورد. در اين زمان جامعه به يك عقلانيت در امور احتياج داشت كه البته سروش با قدرت و صلابتي استثنايي درصدد اين كار برآمد.
بدون ترديد سروش تا حدي تندروي‌هاي شريعتي را جبران كرد. ايراد كار شريعتي اين بود، از اين جهت كه وقتي تحت تاثير افكار چريكي قرار مي‌گرفت، از خودش نمي‌پرسيد كه اين چريك‌ها چه كساني بودند. فلسطيني‌ها و چريك‌هاي الجزايري و ويتنامي بودند كه هر كدام در برابر اسرائيل، فرانسه و آمريكا قرار مي‌گرفتند. شريعتي اين مدل‌ها را يكسره اقتباس مي‌كرد و قصد داشت در ايران اعمال كند. به‌طوري كه وي در يكي از نوشته‌هايش مي‌گويد وقتي مجاهدين حركت كردند، من سعي كردم جنبه تئوريك و عقلاني به كارشان بدهم.
آن روش شايد براي زمان استبداد محمدرضا شاهي و ساواك مناسب بود، اما در آن زمان قدرت تشخيص وجود نداشت و ضمن اينكه مطهري بارها به من مي‌گفت كه من از تندروي‌هاي شريعتي ناراحتم، براي اينكه ما دنبال انقلاب اسلامي هستيم، ولي شريعتي دنبال اسلام انقلابي است و مي‌خواهد اسلامش مادام‌العمر انقلابي باشد. نتيجه اين شد كه مجاهدين سر بر آوردند، فرقان نزديك‌ترين گروه به شريعتي بودند و من در زندان با آنها هم‌بند بودم، صد درصد خودشان را پيرو شريعتي مي‌دانستند و جز او هم به كس ديگري عقيده نداشتند. آنها منحصرا به ترور مي‌انديشيدند، به همين علت بود كه مطهري و مفتح را محكوم به قتل دانستند و آنها را كشتند. اين است كه من به شريعتيست‌ها انتقاد جدي دارم و نه به خود شريعتي. اگر خودش زنده مي‌ماند، يقينا به اين راه نمي‌رفت. شريعتي شيعه را دانسته يا ندانسته از طريق ماركسيسم به ايدئولوژي انقلاب تبديل كرده بود.
يعني بزرگترين نقد به شريعتي از ديدگاه شما اين است كه او سعي كرد از دين اسلحه‌اي به صورت ايدئولوژي بسازد؟
يعني او خواست اسلحه‌اي دائمي بسازد و نه فقط براي يك منظور، هرگز نگفت وقتي به مقصود رسيديم، چگونه از تخريب به سازندگي برسيم. بدون شك شريعتي ادعاي پيغمبري نداشت، ولي بعدا آنها كه پيروش بودن، به علت كمي مطالعه سياسي و بين‌المللي او را به صورت پيغمبر درآوردند و نفهميدند كه ديگر دوره برخي از حرف‌هاي شريعتي تمام شده است. شريعتي جنبه سياسي پرشوري داشت كه وقتي آدم كتاب حج او را مي‌خواند، منقلب مي‌شد. يعني اين كتاب را مي‌توان براي هميشه مفيد و جالب دانست، اما ديگر پس از انقلاب در جامعه‌اي كه بايد از پايه ايجاد شود، شور انقلابي نمي‌تواند تنها موتور محرك باشد. عقلانيت لازم است كه اصولا شريعتي به آن توجه نداشت. بنابراين اگر بخواهيم به قاعده از شريعتي استفاده كنيم، در اين صورت هيچ انتقادي به او نيست.
يعني شما مي‌خواهيد بگوييد كه تاريخ مصرف شريعتي به پايان رسيده است؟
من چنين مطلبي نگفتم. منظور من اين است كه اگر بخواهيم با احتياط به شريعتي نگاه كنيم، مي‌توان دستاوردهاي خوبي از آثارش بيرون كشيد. در واقع افراد دانا و عالم بايد اين كار را بكنند، ولي اگر افراد بي‌اطلاع بخواهند به شريعتي نگاه كنند و بخواهند مثل قرآن عينا حرف‌هاي دكتر شريعتي را به‌كار ببرند، آن وقت كارشان به جايي نمي‌رسد.
اما اكنون بسياري از جوانان ما دوباره به شريعتي روي مي‌آورند؟
خب آن به خاطر نقش انقلاب است. انقلاب به مقدار زيادي محصول شريعتي است. ناخواسته يا خواسته دو نفر مردم را عملا به‌سوي انقلاب سوق دادند، يكي شاه كه مردم را نسبت به رژيم بدبين كرد و ديگري شريعتي كه مردم را نه با توجه به عوامل و عوارض ناشي از آن، بلكه بيشتر به روياي انقلاب به نحو هيجان‌زده‌اي اميدوار كرد.
چون شاه و شريعتي در بروز انقلاب مكمل هم بودند، نمي‌توان گفت حالا كه شاه رفته، پس شريعتي هم منتفي است. در بعضي امور همچنان مي‌تواند الهام‌بخش ما باشد، به شرط آنكه با نگاهي نو به آن بنگريم. اين را هم بايد بدانيم حالا كه هيجان انقلابي فروكش كرده است، جوانان دنبال مسائل ديگري هستند، به جاي اينكه در زندگي با تحمل و تفكر به مسائل توجه كنند،‌از بعضي احساسات گذشته خود ابراز پشيماني مي‌كنند و به آنها حالت سرخوردگي دست مي‌دهد و مي‌بينيم كه خيلي از جوانان مثلا نسبت به دين بدبين مي‌شوند، چون انقلاب را با دين يكي مي‌بينند، وقتي دين كه خود به كلي مستقل از اين مباحث است ضربه مي‌بيند، ولي خود شريعتي هم اعلام كرده رهبري سياسي با دين بايد با يكديگر جمع باشد.
ممكن است نظر خودتان را درباره تحولات سياسي ايران پس از 22 بهمن شرح دهيد؟
گفتيم كه شاه و شريعتي در تحريك رژيم گذشته به سوي انقلاب هر كدام با راه و روش خود عمل كردند. يعني در حالي كه راه و روش اين دو جامعه را به يك گرداب اغتشاش و هرج و مرج پرتاب كرده بود، اگر رهبري و درايت امام خميني نبود،‌اين اغتشاش و هرج و مرج چه بسا كشور را به سمت فروپاشي حاكميت ارضي و جنگ داخلي سوق داده بود. بخصوص كه گروهك‌هاي افراطي بيمي در به‌كاربردن اسلحه و اقدام به برادركشي به خود راه نمي‌دادند. در اين ميان رهبري امام خميني با تكيه بر خردورزي روحانيون و دورانديشي مهندس بازرگان و همراهان او توانست انقلاب اسلامي را ماهرانه تبديل به جمهوري اسلامي كند و به شوراي انقلاب و دولت موقت در راه حفظ استقلال كشور و سازندگي امكان حركت دهد و در عين حال ميراث مديريت و سازماندهي رژيم شاه را حفظ كند. هرچند در مراحل بعدي با اشغال سفارت افكار و نظريات شهيد مطهري و بازرگان از مسير خود خارج شد كه بعدا بازرگان با صراحت كامل مكنونات قلبي‌اش را درباره انحرافات انقلاب در كتاب در دو حركت بيان كرد.
شما مي‌خواهيد بگوييد در ابتداي انقلاب راه امام خميني و شهيد مطهري و مهندس بازرگان غير از راه دكتر شريعتي بود. امام وقتي به قم رفت يعني جمهوري را به دست سياسيون واگذار كرد ولي شريعتي دين را از سياست جدا نمي‌كرد. چرا؟
بله براي اين كه شريعتي دنبال همين اصل بود. مگر كتاب «امت و امامت» او غير از اين بود. شريعتي در اين كتاب صراحتا با راي مردم مخالف است. به نوشته او «رهبر انسان كاملي است فوق انسان‌ها كه سرنوشت انقلاب را به دموكراسي راي‌هاي بي‌ارزش و خريداري شده و بازيچه جهل و خرافه و غرض وانگذارد» ببينيد شريعتي مي‌خواست مستقيما توي سرشاه بزند. هر كسي به طور قشري امروز دنبال شريعتي برود يكسره به طور مطلق خيانت به خودش به شريعتي و به دين و به همه چيز مي‌كند.
يعني به نظر شما نمي‌توان از برخي افكار و انديشه‌ها و ادبيات شريعتي براي اميد دادن به جوان‌ها بهره گرفت؟
به شرطي كه شما از اشخاص متفكر بخواهيد كه بيايند افكار شريعتي را جدا كنند مثلا بگويند اين قسمت همچنان پايدار است و در عوض قسمت امروز ديگر كاربردي ندارد و مربوط به همان دوره بوده است. اين طور نباشد كه شريعتي را به مرحله‌اي ببريم كه هرچه در آن زمان گفته ما هم تكرار كنيم. او يك جواني بود كه خيلي جاها هم به قول مطهري مي‌گفت: «شريعتي خيلي چيز‌ها را به لحاظ ديني خلاف مي‌گويد كه اصلا مي‌شود تكفيرش كرد. ما نمي‌خواهيم اين كار را بكنيم چون استعداد و علاقه دارد ولي در بسياري موارد بي باك است».
به طور مثال با تقليد از ماركسيست‌ها، او گفته است كه:«فردوسي ايدئولوگ فئوداليته بوده است» در صورتي كه فردوسي براي ما ايرانيان يك موهبت الهي است. ايرانيت ما در فردوسي موج مي‌زند و يا در مورد ابو‌علي سينا مي‌گويد: «صد تا ابوعلي سينا يك اباذر نمي‌شود». در حالي كه طب ابوعلي‌سينا در جهان بشريت بي‌نظير است. علت اينكه شريعتي درباره فردوسي و ابوعلي سينا چنين مي‌گويد اين است كه او براي علما و فلاسفه و عرفان ايران بهاي چنداني قائل نيست و اغلب دنبال اسطوره‌هايي از گذشته اعراب بوده است چون مي‌خواسته افرادي را به نوعي مجسم كند كه معاصر پيامبر بودند و بعد اينها را قهرمانان جنگ و مبارزه و جهاد معرفي كند. اين را بايد جوان‌ها بفهمند و امروزه با تكرار طوطي‌وار همه آنچه شريعتي گفته است به او ظلم نكنند.پيروان شريعتي متوجه نيستند كه رويا‌هاي شريعتي در كتاب «امت و امامت» تقريبا در جمهوري اسلامي عملي شده است ديگر معلوم نيست انقلابي بودن امروزه آنها براي چه منظوري است.
يعني منظور شما اين است كه شريعتي بيشتر از اينكه به مليت و تفكر ايراني و بومي توجه كند به اسلامي مي‌پرداخت كه از جاي ديگر برآمده بود كه بيشتر هم تفسير از خودش بود؟
بله . اما اسلامي كه خودش تعريفش را مي‌كرد كه عده‌اي از متفكرين اسلامي مي‌گفتند«خيلي از حرف‌هايي كه شريعتي به اسم اسلام گفته وجاهت واقعي و اساسي ندارد ولي ما نمي‌خواهيم تضعيفش كنيم براي اينكه او جرياني در جوان ها ايجاد كرد و به آنها اميد داده است». شريعتي جواني بود كه ادبيات را در مشهد خوانده بود و بعد هم در پاريس دكتراي ادبيات گرفت و قسمتي از همان كتاب «افاضل بلخ» را ترجمه كرد و به عنوان تز دكترا ارائه داد. او جامعه‌شناسي نخوانده بود و اصلا كار جامعه‌شناسي هم نكرده بود و با استادهاي جامعه‌شناسي هم ارتباط مستقيم درسي نداشت.
يعني او در پاريس جامعه‌شناسي و تاريخ اديان نخوانده بود؟
بورسي كه از دانشگاه مشهد گرفته بود براي تكميل تحصيلاتش در همين رشته ادبيات بود. و براي ارائه رساله دكترا ژيلبر لازار به من گفت مرحوم شريعتي يك قسمت از كتاب «افاضل بلخ» را با راهنمايي او ترجمه كرده است.
نويسنده اين كتاب كيست؟
نويسنده‌اش واعظ بلخي است كه به وسيله حسين بلخي از عربي به فارسي ترجمه شده است. كتاب شرح حال علمايي است كه از بلخ برخاسته‌اند و كتاب معروفي در مورد آسياي مركزي است. اما يك عده‌اي به خاطر اينكه تندروي‌هاي شريعتي را بپوشانند اين چنين مسائلي را القا كردند و حتي من خودم شنيدم كه آقاي طالقاني در مورد او مي‌گفت:«شريعتي جامعه‌شناسانه به دين مي‌نگرد». ايشان مي‌خواستند كارهايش را توجيه كنند. ببينند آنهايي كه مثل طالقاني از شريعتي دفاع مي‌كردند از انجماد حوزه و از عقب‌ ماندگي روحانيت ما مستاصل شده بودند و به شريعتي متوسل شدند بلكه نفسي بدمد. كما اين كه نفس خيلي موثري هم دميد. نتيجه آنكه جامعه‌شناسي پوششي بود براي حرف‌هاي تازه كه خيلي از موارد مخالف با عرف جاري هم بود براي اينكه سرپوش گذاشتن برانگيزه و هدف شريعتي از زير پوشش جامعه‌شناسي قرار مي‌دادند ولي متاسفانه بعد از انقلاب يك جريان مثبت واقع‌بينانه‌اي نبود. مثلا به وضوح ديديم دوستان آقاي خاتمي كه يك عده‌اي از آنها شديدا شريعتيستي بودند دموكراسي و آزادي را كه ايشان مطرح كرد در نظر نمي‌گرفتند. نظر به اينكه تربيت فكريشان متوجه انقلاب بود تمرين و مشق دموكراسي را هرگز نگذارنده بودند و اصولا به ذائقه آنها خوش نمي‌آمد و متوجه نبودند كه دموكراسي را با روش‌هاي انقلابي نمي‌توان به ثمر رساند. مثلا عدم مشاركت در دوره دوم انتخابات انجمن‌هاي شهري توسط اصلاح طلبان نيز نمونه‌اي از همين بي‌توجهي به مراحل زندگي دموكراتيك بود.
مگر شريعتي مي‌گفت هميشه بايد در انقلاب ماند؟
بله. او به هيچ‌وجه راه خروج از انقلاب را نشان نمي‌داد. گفت‌وگو با ديگران را كه آقاي خاتمي توصيه مي‌كرد را هم مطلقا تجويز نمي‌كرد. اگر يك روزي انقلاب مد نظر بزرگان و روشنفكران دنيا بود امروز براي آنها آزادي و دموكراسي و حقوق بشر مطرح است. او از انقلاب صحبت كرده چون آن دوران، دوران انقلاب بود. امروز ما ديگر جز اينكه دنبال دموكراسي برويم راه ديگري نداريم.آقاي صادق زيبا كلام اخيرا كتابي تحت عنوان «از دموكراسي تا مردم سالاري ديني، نظري بر انديشه سياسي دكتر علي شريعتي »، منتشر كرده است. در اين كتاب او مي‌گويد: «واقعيت آن است كه با هيچ تساهلي و با هيچ قرائتي و با هيچ نوع نگاهي، دموكراسي و حاكميت مردم از انديشه سياسي شريعتي استخراج نمي‌شود. همچنان كه از پاردايم هيچ انديشه‌مند راديكال و هم عصر شريعتي اعم از مذهبي يا چپ نيز دغدغه دموكراسي برنمي‌خيزد. انقلابيون هم‌عصر شريعتي كه جاي خود دارند. براي بسياري از منتقدين امروزين شريعتي تا همين سه چهار سال پيش هم تنها فكري كه مطرح نبود سوداي دموكراسي، جامعه مدني و آزادي بيان و انديشه بود. اينكه شريعتي سوداي دموكراسي در سرنداشت صرفا واقعيتي است منعكس كننده فضايي است كه شريعتي و معتقدانش در آن مي‌زيستند».
به همين دليل بود كه من بارها گفتم علت عدم توفيق اصلاح طلبان و در ظاهر پيروان آقاي خاتمي در دوران رياست جمهوري ايشان اين بود كه آثار همين تفكر انقلابي «غيردموكراتيك» مربوط به عصيان در مقابل شاه مانع به ثمر رساندن هدف‌هاي دموكراتيك آقاي خاتمي شد.
شما در بحث شريعتي منظورتان اين بود كه يك زماني روحانيون انقلابي ايران قصد داشتند با يك سياست ماكياولي از شريعتي استفاده ابزاري كنند و بدين وسيله اجازه دادند شريعتي حرف‌هايش را در عين مخالفت با آنها ابراز كند؟
درست است. يعني گفتند از بس كه اينها چدن بودند و قلعه ارتجاع را محكم نگه داشته بودند گفتند كه يكي بيايد اين را بهم بزند و بدين ترتيب شريعتي نفوذ كرد. چون حرف‌هايش تازگي، نفس و روح داشت. او سخنوري توانا بود و دلنشين حرف مي‌زد و در بيانش سحر مي‌كرد. خب اينها اثر مي‌گذاشت. او مي‌خواست حركت و هيجان ايجاد كند. او از اين عقب‌ماندگي و ارتجاع دلخور بود. بنابراين خواست هيجاني فراگير به وجود آورد.
نظر شما در قبال تفكر و نظام فكري آرمانشهر شريعتي چيست؟
اساسا تفكر شريعتي بر احساس و آرمانشهري است. در حقيقت كتاب «امت و امامت» شريعتي دقيقا نفي دموكراسي است. او معتقد است:«براي جامعه به يك رهبر عادل نياز داريم». در حالي كه دموكراسي مطلقا درباره رهبر عادل بحث نمي‌كند. به عنوان مثال نظريه انقلاب دائم امروز گفتمان مطرحي نيست. امروز متفكران به‌دنبال تجديد ساختار جامعه بر مبناي آزادي هستند. يعني اعتقاد به حقوق بشر و به تمام عواقب آن، در حالي كه در زمان شريعتي با مقايسه با امروز تفاوت دارد. از سوي ديگر شريعتي دو منطقه را مدل برنامه‌هايش قرار مي‌دهد. يكي فلسطين در زير فشار اسرائيلي‌ها و ديگري الجزاير تحت تاثير استعمار فرانسوي‌ها. در حالي كه اين مدل‌هاي انقلابي و شورشي قابل انطباق با جامعه آن روز ايران نبود. در ايران زمان شريعتي فشار از سوي خودي‌ها بود. اين ستم‌ از طرف كساني وارد مي‌شد كه مثل انقلابيون قرآن و حافظ مي‌خواندند. بنابراين تفاوت داشتيم با كشورهاي تحت اشغالي كه شريعتي به‌دنبال انتقال تجربه از آنجاها به ايران بود.
يعني به لحاظ موقعيت زماني خاص آن دهه‌ها بود كه شريعتي به‌دنبال مدل و اتوپيا مي‌گشت؟
در آن زمان همان مدل و جريان وجود داشت و شريعتي توجهي به تفاوت ما با بقيه نمي‌كرد. او با تمام قوا به‌دنبال انقلاب بود و در دوره‌اي مي‌زيست كه انقلاب گفتمان مسلط بود. در آن زمان هنوز گورباچف ظهور نكرده بود تا علنا عليه ميراث استالين قد علم كند.
شريعتي حمله شوروي يعني بزرگترين قدرت سياسي جهاني را به افغانستان نديده بود كه اين كشور با وجود ادعاي دفاع از ملل مستضعف به كشور عقب‌مانده و فقيري نظير افغانستان حمله مي‌كند و افغانستان مظلوم براي دفاع از خود به اسلام تكيه مي‌كند و از اين مخاصمه بن‌لادن سر بيرون مي‌آورد كه پس از جنگ مستقيم با شوروي به كمك آمريكا موجب شكست شوروي و تاحدود زيادي باعث فروپاشي شوروي مي‌گردد. همان بن لادني كه بعد از شكست شوروي جبهه بين‌الملل اسلامي ضدامپرياليزم را به وجود مي‌آورد و كارش به انهدام برج‌هاي نيويورك در سال 2001 مي‌كشد. متاسفانه عمر شريعتي هم كفاف نداد كه شاهد قيام لخ والسا رهبر سنديكاي كارگري لهستان عليه شوروي باشد كه با كمك واتيكان (ارتجاعي يقينا به زعم شريعتي) منجر به فروپاشي سوسياليسم در لهستان شد (يقينا شريعتي تصور نمي‌كرد روزي يك سنديكاي كارگري عامل سقوط يك رژيم سوسياليستي گردد) كه امروز پيروان او لاف دموكراسي غربي را مي‌زنند و با كمال سربلندي به اتفاق كشورهاي ديگر سوسياليستي سابق در اروپاي شرقي سر از اتحاديه كشورهاي سرمايه‌داري اروپا درمي‌آورند. اين است نتيجه بي‌توجهي به امر آزادي و ايدئولوژيك كردن هر آييني چه فلسفي و چه مذهبي . در مورد چين كمونيست هم تصور نمي‌كرد كه همان سيستم بسته و ضد دموكراتيك خود را در داخل چين ادامه دهد در حالي كه تاكنون در صحنه خارجي و جهاني رشد بي‌سابقه‌اي از نظر اقتصادي به دست آورده و رقيب مقتدري در مقابل كشورهاي بزرگ سرمايه‌داري شده است و به همين علت تقابل سياسي گذشته‌اش با ابرقدرت‌هاي سرمايه‌داري تبديل به مراودات و مناسبات جديد شده است و به همراه روسيه‌اي كه كمونيسم را كنار گذاشته جهان را از دوقطبي شدن دور كرده است و عملا هر دو كشور يعني چين و روسيه وارد در نوعي جريان جهاني شدن سرمايه‌داري شده‌اند. طبيعي بود كه اين اتفاقات نتيجه پيچيدگي‌هاي دنياي امروزي است يعني اتفاقاتي كه اگر شريعتي در قيد حيات بود يقينا در چشم‌اندازهاي جهاني او اثر مي‌گذاشت.
بنابراين آيا مي‌شود گفت اگر هركس ديگري به جاي شريعتي بود كمابيش مثل او فكر مي‌كرد؟
بله. اما آنهايي كه در بيراهه هستند ندانسته مي‌خواهند تفكرات دوران شريعتي را در اين زمان پياده كنند. در حالي كه اكنون ديگر زمان هيجان و احساس گذشته است، زمان تعقل و گفت‌وگو و مدارا است. البته شريعتي دين را از حالت تحجر درآورده اما وقتي قصد كرد از دين ايدئولوژي بسازد دچار افراط شد چرا كه دامنه دين بيش از ايدئولوژي است. دين براي زندگي و براي ماوراء زندگي و تشفي خاطر و اعتلاي روح بشر است. ابزاري منحصرا براي عمل انقلابي نيست. از اين جهت پيروان امروزي شريعتي گرفتار اوهام هستند. به طوري كه خاتمي هم از اين افراد ضربه خورد. در واقع عامل اصلي بازدارندگي خاتمي پيرواني بودند كه الهامات شريعتي در مغزشان با هيجان موج مي‌زد درحالي كه خاتمي مي‌خواست با متانت روش دموكراسي را به ملت ايران بياموزد.
آقاي دكتر شما معتقديد كه شريعتي دين را از تحجر نجات داد در حالي كه بسياري معتقدند شريعتي تفكري ماركسيستي داشته. اين دو چگونه با هم قابل جمع هستند؟
بله. معلوم است كه شريعتي از هر خرمني به منظور انقلاب گلي مي‌چيد. به همه نوع تفكري براي اينكه او را به هدف انقلابي برساند نزديك مي‌شد. به عنوان مثال وقتي او فردوسي را ايدئولوگ فئوداليته مي‌نامد، لفظ فئوداليته را در مورد هزار سال قبل به كاربردن عينا خود ماركسيسم است. هم تفسيري انحرافي و هم خطاي تاريخي است و هم بي‌حرمتي به مقام فردوسي مي‌باشد. همچنين او به فرهنگ ايران به عنوان فرهنگ ملي ننگريسته است. نگاه او در بعضي موارد نگاهي ماركسيستي يا غيرايراني بوده است.
علت اين نگاه را در چه مي‌دانيد؟
او تمام تلاشش انقلاب بود، نه ساختن نظامي نو. گمان كرد با پيشوايان دين مي‌تواند به انقلاب برسد در حالي كه با روحانيون هم شديدا مخالف بود.
برهمين اساس بود كه مثلا «كتاب چه بايد كرد» را نوشت؟ به نظر شما يك روشنفكر كه معتقد است آزاديخواه است مي‌تواند براي جامعه‌اش نسخه‌اي مطلق بپيچد؟
خير. اين هم منجمله از افكار قالبي پيروان او است. روشنفكر بايد به گفته ژان پل سارتر انديشه و تفكر را رواج دهد و نبايد افكار قالبي را به خورد مردم بدهد. البته از شريعتي نبايد انتظار داشت مثل زمان ما فكر كند. شريعتي حرفي در سه دهه قبل در دوران پهلوي دوم زده است. شريعتي گمراه نبود بلكه اكنون پيروان شريعتي گمراه هستند. پيرواني كه به صورت قشري از او متابعت مي‌كنند گمراهند. پيروان او براي جامعه‌اي از استبداد رسته كه راه خود را مي‌جويد مي‌خواهند از افكار او استفاده كنند.
به نظر شما شريعتي بيدارگر اسلامي بود و يا يك انقلابي ايراني؟
او انقلابي بود، اما تفكر ماركسيستي او را گرفتار كرد. او يك انقلابي متاثر از تفكرات چپي بود. بعد برهمين مبنا قصد داشت سرنخ‌هايي را بيابد تا نظريه‌اش و يا آنچه را كه مي‌گويد توجيه كند و چون يك مقدار از حرف‌هايش با واقعيت منطبق شد در ارائه مطالب جديد راسخ‌تر شد.
با شريعتي چه كار بايد كرد؟
بايد به او خدمت كرد. براين اساس كه آثار شريعتي بايد از سوي افراد متخصص بي‌طرف بازبيني و بازخواني شود. يعني كدام بخش از آثار او قابليت استفاده دارد و كدام بخش مشمول مرور زمان شده است. نبايد بي‌جهت شريعتي را بدنام كرد. من به خوبي مي‌دانم كه شريعتي قبل از عزيمت به خارج طبق يك وصيتنامه‌اي آقاي محمدرضا حكيمي صاحب‌الحيات را وصي خود كرد و از او خواسته است كتاب‌هايش را تحت نظارت خود ويرايش دهد و هرگونه حق اصلاحي را كه در مورد نوشته‌هايش صلاح مي‌داند عمل نمايد. متاسفانه شريعتي هم عمرش كفاف نداد تا بتواند آثار فراواني را كه بوجود آورده بود بازخواني كند. به همين جهت از يك فرد مومن و موقر و متيني مانند آقاي حكيمي خواسته است كه به آثار او نگاه مجددي بيندازد و شايد اين نگاه مجدد منجر به اصلاحات مهمي در آثار او گردد. پس از اينجاست كه من معتقدم بازبيني آثار شريعتي به وسيله افراد صلاحيت‌دار خدمتي به آن مرحوم خواهد بود.
آيا مي‌توانيد درباره اين كه بعضي از آثار شريعتي مشمول مرور زمان شده است نمونه‌هايي ذكر كنيد؟
بله. شريعتي وقتي كه به نمايش تاريخي وارد مي‌شود و مي‌خواهد از تاريخ نتايجي را براي اثبات نظريه‌اش استخراج كند مي‌بينيم با عجله و شتاب عمل مي‌كند. مثلا غوغايي به عنوان تشيع علوي در مقابل تشيع صفوي برپا كرده است. تصوري ناقص از تاريخ را به ما تلقين مي‌كند.
ممكن است در اين باره توضيح بيشتري بدهيد؟
ببينيد هنگامي كه در قرن دهم هجري قمري امپراطوري عثماني در حال رسيدن به مرحله بزرگترين امپراطوري جهان درآمد يعني از اروپاي مركزي گرفته تا تمام مديترانه جنوبي و قسمت عمده‌اي از خاورميانه و‌آسياي مركزي و شمال آفريقا را شامل شد و درصدد بود تا به نام اسلام كليه كشورهاي خاورميانه منجمله ايران را زيرلواي خود درآورد و در اين هنگام بودكه خطر مستقيم استقلال ايران را تهديد مي‌كرد و به ناچار ايرانيان درصدد دفاع از خود برآمدند. تشيع كه از بامداد اسلام سوابق ممتد در ايران داشته است براي ايرانيان يك پناهگاهي مي‌شود. اگر فرد مبارزي نظير شاه اسماعيل از خانواده معروف و موجهي چون خاندان شيخ صفي‌الدين اردبيل مي‌خواهد شيعه را مذهب رسمي ايران كند مي‌بينيم كه در اين باره برجسته‌ترين مورخان دوران صفويه يعني نصرا... فلسفي در كتاب «سياست خارجي ايران در دوران صفويه» در اين زمينه چه مي‌گويد: «پادشاهان صفويه از آغاز سلطنت برآن شدند كه ايران را از خطر استبدادي تركان محفوظ بدارند. و حكومت ملوك الطوايفي را كه از صدر اسلام در ايران برقرار بود براندازند و بار ديگر وحدت سياسي ايران قديم ساساني را تجديد كنند. اما چون بنيان ميهن‌پرستي و ملت پس از انقراض دولت ساساني به سبب اختلاط قبايل گوناگون عرب و ترك با نژاد ايراني سستي گرفته بود و در اثر نفوذ قوانين و معتقدات اسلامي و حكومت سلسله‌هاي بيگانه در ايران دين بر مليت غلبه داشت صفويه نيز براي انجام دادن منظور خويش دست به دامان دين زدند و با ترويج مذهب شيعه كه از قرون اول اسلام در ايران سابقه داشت و رسمي شمردن آن مذهب ميان ايرانيان و تركان عثماني اختلاف شديد ايجاد كردند و بدين وسيله بنيان استقلال ايران را استوار ساختند.
چه در آن زمان چنانكه گفتيم به سبب غلبه دين بر مليت تامين استقلال سياسي كشور جز از طريق استقلال مذهبي امكان‌پذير نمي‌نمود. سلاطين عثماني كه خود را جانشين خلفا و خليفه مسلمين مي‌خواندند در حكومت سياسي نيز خويشتن را جانشين خلفاي عباسي مي‌پنداشتند و مي‌خواستند تمام كشورهاي اسلامي را زير لواي خويش درآورند. ولي صفويه با رسمي شمردن مذهب شيعه در ايران مانع اجراي مقصود ايشان شدند و بدين وسيله از طرفي كشور ايران را كه نزديك ده قرن به سبب غلبه اعراب گرفتار اختلافات داخلي و محكوم حكومت‌هاي گوناگون بود به وحدت و يگانگي ملي رهبري كردند و از طرف ديگر با جدا ساختن كشور ايران از متصرفات تركان عثماني نظر مهر و محبت اروپاييان را كه دشمن تركان بودند به خود متوجه ساختند.در همان حال كه امپراطوران عثماني به گشودن ممالك شرقي اروپا به ‌آزار عيسويان مشغول بودند پادشاهان صفوي علي‌رغم آنان به جلب قدرت عيسويان همت گماشتند و تدريجا باب روابط سياسي و تجاري را با آنان باز كردند. از آن جمله شاه عباس كبير در سال 1015 ه – ق. چندين هزار ارمني را از سر حداث عثماني به اصفهان كوچانيد و آنان را به پايتخت خويش در محل جلفاي اصفهان جاي داد و براي ايشان خانه‌ها و كليساها بنا كرد و نيز براي ترويج تجارت ايران و اروپا سوداگران مسيحي را امتيازات مخصوص قائل شد.چنانكه حكام ولايات را در كار ايشان حق مداخله نبود و از لحاظ مذهبي كاملا آزاد بودند و از مال‌التجاره ايشان حقوق گمركي گرفته نمي‌شد.»

علت مخالفت سرسخت شريعتي با تشيع صفوي چه بوده است. آيا شريعتي به اين نكاتي كه فلسفي اشاره داشته است توجه نكرده بود؟
اصولا شريعتي ديد تحقيق تاريخي نداشته او مي‌خواسته است از مبحث تشيع صفوي فقط يك بهره بگيرد و آن بي‌اعتبار كردن روحانيوني مثل مجلسي كه به عقيده او هم مبلغ خرافات بوده‌اند و هم با شاهان ارتباط مستقيم داشته‌اند. اصولا شريعتي به استقلال ايران و به سوابق معنوي تشيع در ايران و بازگشت به تجديد خاطره ساساني براي ايرانيان متوجه نبوده است. اگر شيعيان ولو به صورت اسطوره (كه شريعتي با شدت و حدت فراوان منكر واقعيت اين اسطوره است) كه همسر امام حسين را دختر يزدگرد سوم مي‌دانستند ناشي از اين بوده است كه مي‌خواستند اسلام خودشان را از اهل سنت و شايد هم تا حدي از اعراب جدا كنند. بي‌جهت نبوده است كه در ايالات مختلف ايران جريانات شيعي‌گري به صور مختلف ظاهر شده است. بنابراين همچنان كه فلسفي مي‌گويد احساس قوميت مستقل ايران با توجه به تعاليم عرفاني صوفيه و بعد با تقويت زبان فارسي يك مجموعه‌اي را تشكيل داده است كه شاه اسماعيل و ياران او با تكيه بر اين مجموعه تشيع را به صورت مذهب رسمي ايران اعلام كرده‌اند و اين مجموعه فرهنگي سياسي و تاريخي را شريعتي در نظر نمي‌گرفته است و به‌دنبال عقايد او كه ضديت با رژيم محمدرضا شاه بوده است او مي‌خواسته است همه جا روحانيون شيعه نظير مجلسي را از وابستگان دربار معرفي كند كه در نتيجه بتواند روحانيت رسمي ايران را در زمان حاضر عقب مانده و مرتجع وانمود كند.
ممكن است چند كلمه‌اي درباره مجلسي و شخصيت او توضيح دهيد؟
در لغت‌نامه دهخدا درباره او چنين آمده است «ملامحمد باقر مجلسي از بزرگترين و معروف‌ترين علماي شيعه در عهد صفويان – وي در اواخر عهد شاه سليمان و قسمت عمده در عهد شاه سلطان حسين امام جمعه و صاحب اختيار امور ديني كل كشور بوده است. او صاحب متجاوز از شصت تاليف است كه مهم‌ترين آن به زبان عربي است به نام «بحارالانوار» كه در حقيقت دائرالمعارف شيعه اثني عشري است و در 26 جلد است ولي اكثر تاليفات ديگر او به زبان فارسي است» و اما درباره حملات تندي كه دكتر شريعتي نسبت به مجلسي روا داشته است بايد گفت حملات او دور از انصاف است. زيرا غرض مجلسي از اين همه كار و تكاپو اين بوده است كه كل معارف و بخصوص فقه شيعه را به كرسي بنشاند. مجلسي براي اولين بار 450 كتاب را كه حاوي احاديث و روايت از صدر اسلام تا زمان او بوده است در بحارالانوار خلاصه كرده است و گفته است كه همه اين احاديث مورد تاييد او نبوده است او خواسته است مانع از بين رفتن احاديث شود و كار تفكيك و تحليل درباره احاديث را به فقهاي بعد از خودش احاله كرده است كه آنها بتوانند درست را از نادرست تفكيك كنند. مطلبي را كه دكتر شريعتي در نظر نگرفته اين بوده است كه مجلسي در مقابل فقهاي اهل سنت بخصوص در امپراطوري عثماني و ديگر بلاد اسلام تشيع كه براي اولين بار در يك كشور اسلامي و نقش اساسي به خود گرفته است به كرسي بنشاند. ضمنا بايد به احساس ايران دوستي او توجه كرد كه او از اولين كساني بوده است كه تاليفات مربوط به تشيع را به تعداد زياد به زبان فارسي درآورده است.
به نظر مي‌رسد كه دكتر شريعتي هويت ايرانيت را كه براي اولين بار در قرون معاصر با صفويان شكوفا شد در نظر نگرفته است. متاسفانه بايد گفت كه مرحوم شريعتي چنان در انديشه‌هاي انقلابي‌اش درگير بوده است كه به مسائل سياسي و تحولات فرهنگي ملت ايران توجه نداشته است من ترجيح مي‌دهم در اين باره به نقل قول از ديگران بپردازم. فرهنگ دهخدا درباره صفويه چنين مي‌گويد: «ظهور سلسله صفويه در ايران نه تنها براي اين كشور و همسايگان او بلكه براي اروپا نيز واقعه تاريخي مهمي به شمار مي‌رود. ظهور اين سلسله علاوه بر آن كه موجب استقلال مليت ايراني و برقراري حاكميت اين كشور است سبب شد كه اين مملكت در مجمع ملل وارد شده و منشا روابط سياسي گردد كه هنوز هم پايدار است».در مجله بررسي‌هاي تاريخي ايران، شماره دوم سال 1373 آقاي ناصر تكميل همايون چنين مي‌گويد: «جامعه ايران، آماده براي پذيرش آرمان جديد در مقاومت و تقابل با كانون‌هاي ستم داخلي و سلطه خارجي و برقراري عدالت، سرانجام تشيع را به معني وسيع و تصوف را به معناي محدودتر بشارت‌دهنده راه خود قرار داد. در تشيع حق‌طلبي و دادگري و دوري از رياكاري و تعصب را دريافته بود و در تصوف برخلاف بعد منفي گوشه‌گيري و دوري از زندگي كه رسم پاره‌اي از درويشان بود برخورداري از مواهب حيات شرافتمندانه،‌ شهامت و مبارزه‌جويي و گستاخي را شعار خود كرد. زبان فارسي با اينكه در جريان به ظاهر جايگاهي نداشت اما تصور بر اين بود كه توان استحاله اقوام ناآشناي به زبان فارسي را در پي خواهد داشت.»براي ايرانيان كه پس از اضمحلال ساسانيان هرچند اكثريتشان به دين اسلام گرويده بودند معهذا از حكومت اقوام غيرايراني ابتدا اعراب (بني‌اميه و بني‌عباس) و سپس تركان (غزنويان، سلجوقيان وخوارزمشاهيان) بودند كه متحمل ستم‌ها و خواري‌ها شدند اما در تشيع مذهبي متفاوت با مذهب اين اقوام يافتند و بخصوص كه عدالت به صورت يكي از اركان آن بود و در عين حال توام با زبان فارسي هويت نويي را به آنها مي‌بخشيد.
نظر شما در ارتباط سروش با شريعتي چيست؟
در اين لحظه از تاريخ سروش براي ما موهبتي بوده است. سروش هم به انقلاب و هم به شريعتي خدمت كرده است. در ابتدا لازم است به جامعيت معلومات سروش توجه كنيم. اولا با تحصيلات داروسازي به علوم طبيعي و روش‌هاي معمول در اين علوم تسلط كامل دارد. ثانيا به مكاتب فلسفي و تفكر غرب عميقا وارد است. به اضافه از معلومات حوزوي در مباحث اسلامي هم بهره كافي برگفته است. ديگر آنكه با ذوق ادبي استثنايي به مباني عرفان ايراني وارد است. به همين جهت در محافل علمي در سراسر جهان مورد توجه است. از همه مهم‌تر او سي‌سال پس از مرحوم شريعتي و با اتكاي به تفكر جدي و مدام درباره حوادث جهاني و انقلاب ايران و نتايج بعدي آن عميقا انديشيده است و بخوبي مي‌بينيم كه مرد خردپيشه‌اي كه مبناي كار او استدلال و از همه مهم‌تر شخصا مرد بي‌ادعا و متواضعي است كه سر جنگ با احدي ندارد به طوري كه وقتي عقايد شريعتي را مورد نقد قرار مي‌دهد كمال مرحمت و انصاف را در مورد او به كار مي‌برد و پيام شريعتي را به شيوه‌اي مشفقانه تصحيح مي‌كند. به اين جهت لازم است پيروان شريعتي صميمانه به مطالبي كه او در مورد شريعتي نوشته است توجه نمايند.
نتيجه آن كه اگر شريعتي را با اصلاحات سروش در نظر بگيرند نتيجه معقول‌تري به دست مي‌آيد. به همين دليل من مي‌خواهم اين بحث را با نقل قولي از سروش درباره شريعتي از كتاب «دين فربه‌تر از ايدئولوژي» به پايان ببرم.
در صفحه 340 الي 341 اين كتاب چنين آمده است:
«مرحوم دكتر شريعتي در دوراني سخن مي‌گفت كه مهم‌ترين كار روشنفكران اعتراض بود. در آن روزگار دميدن روح جسارت و انتقاد و اعتراض از انقلاب مهم‌ترين كار بود، منتها اين كار درخور وقتي بود كه در برابر نظامي قرار داشتيم كه فساد بنياني داشت و اصلا قابل اصلاح نبود و فقط بايد اعدامش مي‌كردند، لذا وجود انسان بايد به يك گلوله اعتراض بدل مي‌شد كه عليه آن نظام شليك شود، اين درست است، اما يادتان باشد اين مشي، براي هميشه و همه جا نيست، در آن صورت هيچ نظامي پا نمي‌گيرد، با اعتراض چيزي نمي‌توان ساخت، با اعتراض فقط مي‌توان ويران كرد و تئوري ويران كردن غير از تئوري آبادكردن است. وقتي ما به ويران كردن حاجت داريم، بايد آتش باشيم، سيل باشيم، ‌بشوييم و بسوزانيم. يك وقت هم بايد مثل باران يا نسيم بباريم و بوزيم براي اينكه سبزه‌اي سبز شود يا درختي غنچه‌اي و ميوه‌اي بدهد. يك وقت مثل يك معمار، يك ميناگر، بايد قطعه‌هاي خرد و درشت را كنار هم با حوصله تمام بچينيم تا اينكه پس از مدت‌ها نقشي، صفحه‌اي و صحنه‌اي توليد شود. اعتراض‌گري مال يك دوره است، آبادكردن مال يك دوره ديگر. به قول مولانا:
باغبانم شاخ تر مي‌پرورم
شاخ‌هاي خشك را هم مي‌برم
شخص بايد هر دو كار را بداند، اگر با شاخ خشك روبرو هست، ببر! اما اگر يك باغ به دستت دادند نگو كه ما فقط اره كردن را بلديم. پس باغ را چه كسي آباد كند؟
سخن را در همين‌جا به پايان مي‌بريم. والسلام عليكم و رحمه‌ا...»

منبع :اعتماد ملی

 

   نقد و بررسي

      »پس از شهادت

          »پس از انقلاب

              »دهه هشتاد

 
 
 

                       کلیه مطالب و محتویات، عکسها و نوشته ها متعلق به بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی است .

                       استفاده تجاری از مطالب و تصاویر سایت ممنوع است.