|
وب سایت دکتر علی شریعتی، تغییراتی در ساختار و اجرا داشته است. شما در حال مشاهده
ی سایت قدیمی هستید. برای مشاهده ی سایت جدید، اینجا کلیک کنید.
|
|
 |
|
آدمی گرفتار چهار زندان است، اگر نه زندان ساکن چهار جهان؛ طبیعت، تاریخ، اجتماع و خویشتن
|
 |
|
| |
|
|
این صفحه دیگر به روز رسانی نمی شود.
برای
مشاهده ی این صفحه در سایت جدید، اینجا کلیک کنید

نامه به فرزند
نامهای که در پی خواهد آمد در مجموعه آثار34- نامهها- ( چاپ جدید) منتشر شده است.
اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نامهای که در پی خواهد آمد در مجموعه آثار34- نامهها- ( چاپ جدید) منتشر شده است. پسرم، احسان! دومين نامهات "بلوغ" تو خبر ميداد، دريافت كردهام. آنچه را نميتواني بهفهمي، كلمات نهنوشتهايست كه در نامه تو خواندم و نيز آنچه را كه تاكنون نميتواني دريابي، حالت ناگفتني و حتي نافهميدني است كه همراه نامهات پاك كرده بوي و با پست فرستاده بودي و نامهات را در پنج شش دقيقه، دو سه بار خواندم و اما، پنج شش روز است كه مدام مشغولم و هنوز از خواندن آن فارغ نشدهام و انگار كه هرچه سطور بيشتري را از آن ميخوانم، سطوري كه ميماند بيشتر ميشود و هرچه از آن ميفهمم، آنچه بايد از آن بهفهمم، بيشتر ميماند و گويي – به تعبير قشنگ مولانا – " اين معني – كه به سراغ من فرستادهاي – هفتهاي است كه سر در دنبال من دارد" و عمري را هم اگر بر پشت زمين در فرار باشم، چون سايهاي سمج در تعقيبم خواهد بود و تا آن لحظه كه خود را در گودال سياه گوري افكنم، رهايم نخواهد كرد. و چه تعبير نامتناسبي! چرا بهگريزم؟ مگر نه من چهارده سال است كه از نخستين گامي كه بر روي اين زمين ما نهادهاي، چشم براهت دوختهام تا به من برسي، به من كه سيونه سال است در همين گوشه – نه – در وسط همين جاده، ايستادهام، تنها و غريب، جادهاي بر سينه تافته اين "كوير" با كولهبار سنگين رنج، لبهاي تفتيده از عطش، پاهاي مجروح از سنگلاخ آتش و دستهايي خالي، بيسلاحي و سپري و حتي تكيهگاه عصايي و بيبرق گهگاهي اميدي و حتي، كورسوي چراغ راهي، در دوردستترين افقهاي برابرم! و تو ميشناسي اين "كوير" را و ميفهمي كه "اين تاريخي كه در صورت جغرافيا مجسم شده است"، "هم تاريخ من است، هم فرهنگ من، هم سرگذشت ملت من و سرشت مذهب من". ميرفتم و هرچندي ميايستادم و به قفا مينگريستم و نگاههاي منتشر مشتاقم، بر خط جاده راه ميكشيد تا مگر تو را ببينم، ببينم كه در آن دورها، چون نقطه لرزاني بر سينه ابهام اين كوير، پيش ميآيي و همچون ابوذر، در پيشنگاههاي چشم به راه پيامبر كه در تبوك، با "سپاه سختي" آهنگ نبرد با روم در سر داشت و دغدغه آمدن ابوذر، در دل، در عمق صحرا، اين "لكه تيره" در هر قدم "نقطه روشن" ميشود و روشنتر، و اين "جندببن جناده دور" در هر دم صحابيي نزديك ميشود و نزديكتر ... ...ابوذر و آن "ابهام" من، تو ميشوي، "احسان" من! و احسان خدا را ببين، كه ميبينم رسيدي! ناگهان! و زودتر از آنكه انتظارت را داشتم. و عجبا! كه ميبينم، آمدهاي و آب همراه داري، كه ميدانستي پدرت – چه ميگويم؟ - دوستت، دوستانت، اين "جيشالعسره" كه با سپاهي از روم و مزدور روم در تبوك، به سختي در است، از اين كوير آتشريز و مرگبار "نفوذ" ميگذرند، در زير بارش خورشيد دوزخ صحرا، صحراي برزخ! و تو شادي مرا نميفهمي، كه براي فهم اين شادي، فهميده بودن كافي نيست، بايد پدر بود و از خداي عزيز محمد و ابوذر، از خداي نستضعفين، خداي من و تو، اين "رفيق" رحيم و رحمان – كه احسانش از همه مرزهاي كفر و دين، پاكي و ناپاكي، و حتي دوستي و دشمني ميگذرد – با تمامي وجودم ميخواهم و دامنش را به سرسختي و گستاخي يك "طلبكار لجوج" – همچون آن نابيناي مهاجمي كه دامن عيسي را در رهگذري چسبيده و رها نكرد – چنگ ميزنم و رها نميكنم تا در حق تو احسانم، نيز چون من، احساني كند، تا روزي تو هم چون من، لذت اين شادي را بفهمي! با خود گفته بودم كه هر وقت اين فاصلهاي را كه تقدير ميان من و تو ايجاد كرده است، طي كردي و از راه رسيدي، پيش از هر حرفي و هر كاري، اول تو را به نشانم و گزارش اين "كار" را به تو بدهم، تا بهداني كه من، با اين امانتي كه به دستم سپردند چه كردم و اين راه را تا كجا آمدم و از فردا كه به دست تو ميافتد، بهداني كه با آن چه كني و از كجا بايد راه را ادامه دهي. اكنون كه براي نخستين بار تو را ديدار ميكنم و تو براي نخستين بار، به حرف من گوش ميدهي، متأسفم كه مدهاي ندارم كه به تو بدهم، خبرهايم همه سرخ است و سياه و گزارش عمرم نيز نه چندان مثبت و موفق! دراين گفتگو – كه منم كه با تو سخن ميگويم و آن هم نه سخن دنيا – كلمات بازيچههاي مصلحتبازي و سياستبازي و تقيهبازي نيستند، رسولان پيامآور معصوماند كه از حقيقت سخن ميگويند و حامل "روحاند"، نه آن روحي كه فيلسوفها و صوفيها و زاهدها و قرآنخوانهاي سرقبر از آن حرف ميزنند و علما دربارهاش بحث ميكنند كه هست يا نيست و چگونه است؟ و من نميدانم آن چيست و نميخواهم بهدانم و بهپرسم تا از خدا "لنتراني" بهشنوم و جواب سربالايي كه يعني "فوضولي موقوف"! "به تو چه"؟ يسئلونك عن الروح، قل: الروح من امر ربي! مقصودم آن "روح" است كه خدا، او را مستقل از همه فرشتگان، به تنهايي نام ميبرد، آن كه همه فرشتگان به زمين فرود ميآيد. كي؟ در "شب قدر"! شبي كه چون هميشه جهان تاريك است و زمين در دهان ديو سياه ظلمت، شب، كه در همه ماهيتها و كيفيتها و رنگها و طرحهاي وجودي، همه پديدهها و اختلافها و تضادها و تنوعها و درجهها و ارزشها و اندازهها، همه موجودات، در آن يكي هستند و آن يكي، عدم، هر يكي چون همه و همه هيچ! و اين اقتضاي حاكميت ظلمت است كه در آن هر مرزي محو است و اقتضاي حكومت ظلم، كه در آن، هر مرزي، به "تعدي" نفي ميشود و مسخ؛ خوب، بد مينمايد و بد، خوب؛ دوريها نزديك و نزديكيها دور؛ سرخي و سفيدي و سبزي چون بيرنگي همه سياه؛ =ستي دره و بلندي قله همسطح؛ گوهر و خر مهره، مرواريد و مردار و معبد و مزبله، محراب و مغازه، توحيد و شرك، تقوي و تعفن، حقيقت و دروغ، شهيد و جلاد، پاك و پليد، روحانيت و سحر، جادوگري و وحي، حسين و يزيد، همه در هم ريختهاند و قاتيپاتي و درهم برهم و بالا و پائين و پائين بالا و چپ و رو و واگونه؛ و گويي انقلاب شده است. انقلاب سياه، يعني قرهقاتي بودن همهچيز و همهكس، قرهقاتي بودن انسان و حيوان و جُماد، كه شب است و سياهي بر زمين حاكم و قاتي يعني بهمريختگي، قره يعني سياه! و بالاي سياهي رنگي نيست. پس، در حكومت سياهي، هيچچيز، چيزي نيست؛ هيچكس، كسي نيست و مرزي و درجهاي و ذاتي و نوعي و ارزشي و صفتي و وضعي و حق و باطلي و صفي... پديد نيست كه همه چيز ناپديد است و بنابراين، همه يكي و آن يكي؟ هيچ! هيچي كه سياه است؛يعني در شب، فقط شب هست؛ در چيرگي سياهي عام، بر جهان، جهانيان، "واحد"اند و در جهان، "وحدت"، همچون مردگان، همچنانكه بر قبرستان. شب كه ميرود «همه چيز روشن ميشود»، يعني: «اختلاف»! و صبح كه برميخيزد، خفتهها برميخيزند و صفها جدا ميشوند و جبههها كشف ميشود، يعني: «تضاد»! و اين يكي از «آيات روشن» خداست. و نميدانم چرا اين آيه روشن كتاب خدا را تاريك ميبينند كه: «كان الناس امه واحده». مردم، يك توده واحدي بودند، همه با هم يكي و همه با هم در يك صف، يكنواخت، قالبي، متشابه، متساوي، همارز و هم اندازه هم، در يك وضع، يك راه، يك احساس، يك تيپ، يك فكر و يك فرهنگ و يك تاريخ و يك ادب و همه مثل هم، همه افراد يك جمع، كپيه يكديگر و همه نسلهاي يك جامعه، پشت در پشت، نسخه بدل يك «متن»، يك «اصل»، «جد بزرگ قبيله»! و اين بود كه هيچ چيز نبود كه بهتوان آدمها را با آن سنجيد و از هم جدا كرد. از ناچاري اسمها و صفتها و مرزها و درجهها و ارزشها و حالتها و صفهايي را كه اصلاً به خود انسانها و اختلافهاي انساني ربطي ندارد و انتخاب ميكردند تا با آنها افراد و گروههاي بشري را نامگذاري كنند و توصيف نمايند و از يكديگر مشخص سازند؛ مثل خاك، يك قطعه از زمين را: شرقي، غربي، استوايي، چيني، رومي، مصري، يوناني، ايراني، تركستاني... (وطن)؛ يا رنگ پوست بدن را: سرخ، زرد، سفيد، سياه! (نژاد)؛ يا خون را: يهود، عرب...! (ملت)؛ يا پدربزرگ را: بني اسرائيل، بني عطفان، هخامنشيان، اشكانيان، ساسانيان... (قوم، قبيله)؛ يا فقط با هم يكجا جمع بودن را: جامعه اروپايي، جامعه ايران، جامعه آمريكا... يا شكل حكومت را: امپراطوري رم، شاهنشاهي ايران، ملوكالطوايفي اروپاي قرون وسطي؛ يا شكل توليد را: گلهدارها، كشاورزها، صنعتكارها، فئوداليته، بورژوازي...؛ يا حتي شكل زندگي و تجمع را: شهري، روستايي، چادرنشين...؛ يا اندازه پول و زوري كه دارند: ارباب، رعيت، متوسط؛ يا شكل كاري كه ميكنند: روحاني، نظامي، بازاري، كارگر، دهقان؛ يا جنسيت را: زن، مرد، خنثي؛ يا سن و سال را: جوان، كامل و پير... اينها هيچكدام خصومت انساني نيست و فرق آدمها را، ارزشهاي مختلف انسانها را، صفها و جهتها و مسئوليتها و هدفها و صفتها و خوبيها و بديها و زشتي زيباييها و حق و باطلها و درجه وجودي و قيمت انساني و نوعيت فطرت و كيفيت خلقت و چگونگي نقش و اثر و كار و كرامت و فكر و اراده و آگاهي و آزادي و انتخاب و خلاصه، اندازه حقيقي وجودها و موجوديتهاي انساني انسانها را نشان نميدهد. مثل اينست كه شاگردان يك مدرسه را اينجور تقسيم كنيم كه: تمام شاگرداني كه كت و شلوار خطدار دارند در يك صف، آنهائي كه ساده پوشيدهاند در يك صف؛ مودارها در يك كلاس، كچلها در يك كلاس ديگر؛ چاقها در سيكل اول، لاغرها در سيكل دوم؛ بچههائي كه خانهشان تو خيابان است مبصر و آنهايي كه در پس كوچه شاگرد عادي؛ آنهائي كه با اتومبيل شخصي ميآيند، معدلشان بيست، آنهائي كه با دوچرخه ميآيند دوازده؛ آنها كه با اتوبوس، تجديدي، آنها كه پياده، رفوزه، و شاگرداني هم كه پول توجيبي ندارند، از مدرسه اخراج! از تحصيل محروم، چون مسلماً پول براي اسمنويسي در مدرسه ندارند. خرپولزادهها، براي تحصيل، اروپا و آمريكا، و در بازگشت، رييس و استاد و صاحبمنصف و مسلط بر مردم، پولدارزادهها تحصيل در مدارس دولوكس و تحصيلات عاليه دانشگاهي، كمپولزادهها، تحصيلات متوسط نميهكاره، بيپولزادهها، بيسواد، در تحصيل و علم به رويش بسته، برود دنبال عملهگي، كه سنت تاريخي دوران سلطنت انوشيروان دادگر و دولت بزرگمهر حكيم است كه حكومت متحد «عدالت و حكمت»، هزاروچهارصد سال پيش حكم صادر كرد كه «كفشگرزاده» حق ندارد، به هيچ قيمتي، حتي اگر پدرش همه هستياش را بدهد، تحصيل كند؛ چون، تحصيلكرده كه شد، جزئ طبقه انتلكتوئل، تحصيلكرده و روشنفكر... – طبقه دبيران ميشود و فكر و علم كه موهبتي است شريف و اهورائي و بايد در انحصار اشراف و يا روحانيون بماند، بدست طبقات پست كارگر و كاسب شهري و دهقان دهاتي ميافتد كه بيشرفاند و بيروحانيت و معنويت و آن وقت، هم حكومت و هم مذهب، از انحصار «نجيبزادگان» در ميآيد و دستهاي زمخت و خاكآلود و پينهبسته نانجيبها به دامان اين موهبت خدايي و آسماني ميرسد...» اينجور تقسيمبندي، ميبيني كه تقسيمبندي انساني نيست، يعني حقيقت وجودي انسانها را نشان نميدهد و در نتيجه اين صفبنديها و مرزكشيها همه جعلي و فرضي و الكي است و در واقع، در تاريكي و سياهي حاكم – كه چشمها نميبينند و هيچكس خود را و ديگران را تشخيص نميدهد، زيرا نه نوري هست و نه ملاكي – همه يكي هستند، همه در ظلمت و ظلم، به هم درآميخته و نامعلوم و نامرئي، يك «امت واحده» هستند. «ترازوي قيامت»! «هركه به وزن يك ذره» خدمت كرده باشد، آن را ميبيند، هر كه به وزن يك ذره خيانت كرده باشد آن را ميبيند». و آنگاه پاداش و كيفر، بهشت و آتش! و آنگاه تقسيمبندي انسانها، نه براساس خاك و خون و شغل و طبقه و رنگپوست و پولجيب و ... بلكه براساس «عمل»، «عمل انساني»، يعني آنچه با «آگاهي»، «انتخاب» و «آفرينندگي» - كه سه استعداد ويژه انسانياند – خلق كردهاي، انجام ميشود و صفبندي آدمها، صفي: ملعون، مغضوب، دوزخي، به فرمان دقيق و درست ترازوي «عدالت»، و شهادت، با گوش و چشم و دل خود انسانها، كه در اسلام، نه تنها هر فردي، به تنهايي، كه هر عضوي از يك فرد به تنهايي مسئول است: انالسمع و البصر و الفواد، كل اولئك كان عنه مسئولا. وصفي: نجاتيافته، سرفراز، بهشتي، پس از عبور از «ترازو»، در صحراي «محشر عمل»، «قيامت عدل» و ارزيابي انسانها، رسيدن به حسابها و كتابها، دوصف، كشيده از ترازو – پايگاه عدالت – تا تقدير – سرانجام حيات – سرنوشتي كه هر كسي، با سر انگشتان خويش، آگاهانه، نوشته است، صفي: ... اين «دعوت» و اين «روح» و اين «بعثت» و اين «حشر» و اين «قيامت» و اين «بازگشت حيات» و اين «تجديد ولادت» و اين «معاد» و اين «عدل» و «ميزان» و اين «روز حساب» و اين «كيفر و پاداش» و اين تقسيمبندي يك «سنت الهي» است. تنها ويژه پس از مرگ نيست، پيش از مرگ نيز هست. «قيامت» و «معاد» يك «سنت» است؛ سنت، يك قانون خدايي حاكم بر هستي است و حاكم بر حيات و بر انسان. قيامت و معاد، در همين جهان در زندگي هر فردي هست، در زندگي هر جامعهاي، در هر عصري، هر تاريخي. وحي، بعثت پيامبران و دعوت آنان به قيام براي «قسط» در هر زماني، هر زميني، صور اسرافيلي است كه بر «قبرستان سرد و ساكت يك عصر» ميدمد و روحي است كه بر كالبدهاي مرده، فضيلتهاي فلجشده و نبوغهاي مدفون و انسانهاي مرگزده و تنهاهاي زندان خفقان و سياهي و پوسيدگي و مرگ بر پا ميشود و «ميزاني» بر پا ميگردد و آدمها بدان سنجيده ميشوند و صفها را از هم مشخص ميگردند و جبههها در برابر هم قرار ميگيرند و آنگاه، حق و باطل، خدمت و خيانت، زشتي و زيبايي، با هم درگير ميشوند و جهاد آغاز ميشود و حساب و كتاب و بهشت و دوزخ و ... پيشانيهاي سياه فروافتاده پيشانيهاي سپيد سرفراز! نامههاي عمل سياه. نامههاي عمل سپيد.
|
|
|